۱۳۹۲ مهر ۲۵, پنجشنبه

باز هم مهر

مهر 56: آغاز دنیای جدید .مهاجرت از آن شهر کوچک آبا اجدادی . برگشت به زادگاه برای ادامه تحصیلات .

گیسو های پریشان در باد . گیسو های با فته شده بر شانه  .گیسوان  دم اسبی دختران همکلاسی .
چه کس می دانست که همه اینها روزی   جرم هایی  خواهند بود بس نابخشودنی. اگر برخاک تیره سرد نخفته بوده باشند
.غروبهای کافه گلشن . میدان شاه .و آخر شب های شعر خوانی . و همیشه هم از م.امید .
" بسان رهنوردانی که در افسانه ها گویند"   پای در راه و هراس در چهره " بیا ره توشه بر داریم قدم در راه بی برگشت بگذاریم "   و گذاشته بودیم . کودکانه و معصوم اما مصمم .   می بایست" به انبار کتان فقرکبریتی زد" . 

مهر 58: سیاست، اعلامیه ،بحث ، دانشگاه ،کار، پیکار،فالانز،هسته مطالعاتی ،قرار،قرار ،قرار.......
وخستگی ناپذیر. " انترناسیونال است نجات انسانها........"

مهر 60: پاییز زودرس.  برگ زرد  ریخته درختان کف خیابان .
خبرهای بد . بوی غریبی از دور دست ها می آمد . "قاصدک هان چه خبر آوردی " .
بچه که بودیم به قاصدک ها می گفتیم په پو . پاییز که حیاط خانه پر از په پو می شد  بزرگتر ها  ها با نگاه کردن به په پو ها اززمستان   پیش رو می گفتند . و این بار قاصدک از زمستانی سخت وتیره خبر آورده بود
و باز هم خبر های بد.
تلویزیون 14   اینچی سیاه وسفید راس ساعت 8 شب چقدر شوم بود . "هر شب  ستاره ای  به زمین می کشند و باز ............"

در این اوضاع و احوال ، دستگیری ، درست همان روز و همان ساعت که انور سادات ترور شد .

مهر 61:سراسر انفرادی.
احساس شکست یک تاریخ بر شانه ها ،طعم تلخ یاس ای که ماندگار سالها ی سال شد

مهر 63: تلاش های "فقیه عالیقدر" . آزادی .
" در قفل در کلیدی چرخید .لرزید برلبانش لبخند"
زندگی در شهرستان کوچک  آبا و اجدادی . زندگی در بین آشنایان هزار ساله که چه غریب بودند با تو . شیپور جنگ . غروب های پنجشنبه . سیل روان چادر های سیاه گریان به سوی امامزاده . بلند گو ها در همه جا " با نوای کاروان ......
شانه های افتاده در 25 سالگی از سنگینی شکست .آنها  که آرزوهای بزرگی داشتند و دریغ از ملتی که آرزوهای بزرگی نداشت  .
   کتیبه آن روی سنگ را می دانستیم : "همان کسی راز مرا داند که از اینسو بدانسویم بگرداند"
بریدن از یاران از تو بریده . بریدن از آن همه ارزوها  . و بریدن از خود.
"خورشید مرده بود و هیچ کس نمی دانست که نام آن کبوتر غمگین که از قلب ها گریخته ایـــمان است"

 شبیه شدن به قهرمان داستان قصر کافکا . تلاشی فرساینده برای رسیدن به هیچ .
"من چه می دانستم - هیبت باد زمستانی هست - من چه می دانستم - سبزه می پزمرد از بی آبی - سبزه یخ می زند از سردی دی"

مهر 64 : پیدا شدن کار کوچکی در شرکت کوچکی در شهر کوچکی میان آدم های کوچکی که:
 "سلامت را نمی یارست پاسخ گفتن که سرما سخت سوزان است" .
و الحق که سرما سخت سوزان بود و سر در گریبان

مهر 67:ترس ، خبرهای بد.  ترس. ترس . حس غربت غریب پاییز . و همراهان آن سالهای دور که بر خاک سرد سر می نهادند
"ایمان بیاوریم به آغاز فصلی سرد"

مهر 71: تولد امین .
 زندگی در تکرار. تکرارو تکراروتکرار
"آیینه میگه تو همونی که یه روز می خواستی خورشید وبا دست بگیری . اما امروز شهر شب خونه ات شده ...."
مهر 74:  کوچ .
 تحولی ایجاد نشد . بیشتر -  خود -  تکرارشد .
"به مادرم گفتم" ..."همیشه پیش از آنکه فکر کنی اتفاق می افتد"
مهر 75: تولد دیون
مهر 81 تغییر محل کار پس از سالها.  باز همان تکرار
 و بازهم تکرار .
و"ما دوره می کنیم شب را و روز را .هنوز را "

مهر92 :

           " باید ایستاد و فرود آمد 
بر آستان  دری که کوبه ندارد
چرا که اگر به گاه آمده باشی دربان به انتظار توست"

هیچ نظری موجود نیست: